ویرایش یک NGO سازمان مردم نهاد، غیر سیاسی، غیر دولتی، غیر انتفاعی- با هویت حوزوی- تاسیس سال 1428/1386/2007
 
چهارشنبه 20 آذر 1398
  Islamic Strategic Studies Institute  = www.isin.ir
موسسه مطالعات راهبردی علوم و معارف اسلام
 
   

 شما اینجا هستید : معاونت تحقیقات > فهرست کرسی‌های نظریه‌پردازی و ترویجی > ذاتيات و عرضيات دين

ذاتیات و عرضیات دین

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع بحث: « ذاتیات و عرضیات دین » چیستند؟ و چگونه قابل تشخیص هستند؟

مساله بحث: آیا کلیه توصیف‌ها و توصیه‌های «دین» مستقل از مصادیق و خصوصیات زمان و مکان هستند؟ یا اینکه برخی از آنها جهان‌شمولند و برخی قضایای مرتبط با موقعیت خاص؟  

فرضیه بحث:

1.  تاسیس اصل = اصل در کلیه گزاره‌های دین، جهان‌شمولی است. (احکام به‌نحو قضایای حقیقیه، اعتبار شده‌اند + اطلاق مقامی جاری است + ارتکاز مسلمین در عصر تشریع بر جهان‌شمولی بوده است الا ما خرج بالدلیل)

2. کلیه شؤون معصوم، منشاء کشف حکم به نحو عام و جهان‌شمول است الا ما خرج بالدلیل.

3. در صورت کشف قرینه اختصاص حکم به مورد و مصداق خاص یا زمان خاص، حکم فقط به میزان قرینیت قرینه ضیق پیدا می‌کند.

4. موارد خاص در عصر تشریع (که به قضیه فی واقعه یا قضایای شخصیه معروف هستند) توسط فقهاء کشف و تعیین شده‌اند و به بیست عدد نیز نمی‌رسند. (ر.ک. کتاب معیارهای بازشناسی احکام ثابت و متغیر در روایات، تالیف حسنعلی علی اکبریان، نشر پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی)

 تبیین بحث:

با توجه به پيش‌فرضِ "خاتميّت و كمالِ دينِ اسلام"[1]،سوالي پديد مي‌آيد[2]كه:

دينِ خاتَم، با تغييرات جاري در زندگي بشر تا پايان تاريخ، چه رفتاري دارد؟ آيا تمام گزاره‌هاي دين(كتاب و سنت)، فرازماني و فرامكاني(و به‌عبارت ديگر جهان‌شمول) هستند؟ و در هر موقعيت و شرايطي، جاري و حاكمند؟[3]يا اين‌كه برخي از اين گزاره‌ها ثبات و استقرار دائمي نداشته، به‌حسب شرايط فعّال يا غيرفعّال يا جايگزين يا تبديل مي‌شوند[4]؟[5]

پاسخ كلي و اوليه به سوال اين است كه: آنچه ذاتي و گوهر دينِ خاتم است، ثابت، جهان‌شمول ومستقل از شرايط است و آنچه عرضي و صدف يا ظرف دين است، قابليّت[6]تغيير و تبعيت از شرايط را دارد.

سوال اصلي كه پاسخ اصلي را نيز طلب مي‌كند اينجاست‌ كه: چه چيز ذاتيِ دين و چه چيز عرضيِ آن است؟ و ملاك تشخيص ذاتي و عرضيِ دين چيست؟

پاسخ برون‌ديني:

ذاتِ يك موضوع، حدّ وجودي آن است كه در صورت تغيير به موجود ديگري تبديل مي‌شود.[7]"ذاتي"[8]اثر و تجلي‌يي از شيي است كه هميشه فعّال است و "عرضي" اثر و تجلي‌يي ازشيي است كه قابليت فعال شدن دارد و بسته به وجود مقتضي و عدمِ مانع فعال مي‌شود.

ذاتي بودن به اين معناست كه بين موضوع و محمول واسطه‌اي در كار نباشد يعني موضوع، خود،علت وجود محمول است. اين حالت نشانة ربط علّي‌يي است كه بين آن‌دو برقرار است، اين ربط به‌گونه‌ايي است كه محمول با رفع موضوع، مرتفع و با وجود آْن موجود مي‌شود.[9]

عرضيّات،شرايط كمّي، كيفي، زماني و مكاني و ارتباطي‌يي هستند كه خارج از ذات هستند و لازم ذات نيز نيستند و ذاتيات در آنها تحقّق مي‌يابند و سه خصلت اساسي دارند:

1.   بر هر معادله و قانوني نمي‌توانند عارض شوند(چرا ‌كه تمام معادلات و قوانين موجود در هستي، حد و مرزي دارند[10]كه در هر شرايطي فعّال نمي‌شوند).

2.     داراي طيف هستند ومحدود به يك نقطه و يك مورد نمي‌شوند. (ظرفيّت پذيرش آنها در عين محدوديّت، گستردگي دارد.)

3.   معلولِ ذاتيّات ديگري هستند كه تعيين طيف پذيرش يا حد ظرفيّت آنها توسط آن ذاتيّات انجام مي‌شود[11]و با تعاملات بين ذاتيّات، اين عرضيّات تغيير و تحولات بنيادي پيدا مي‌كنند.[12]

راه شناخت ذاتي از عرضي، برهان خلف است[13]و راه مستقيمِ نفوذ به درون اشياء ار طريق علم حصولي وجود ندارد.[14]

براي تطبيق مفهوم "ذاتي" بر "دين"، بررسي تعريف مفهوميِ دين واهداف دين نقطة شروع است. در بحث تعريف و اهداف دين[15]،نتايج زير به‌دست آمد:

1.    "دين به‌معني عام، مجموعه گزاره‌هاي علمي(هست‌ها) و عملي(بايدها) است كه از وجودي برتربه انسان ارائه شده است و كمالي را به عنوان هدف و رستگاري تعيين مي‌كند و روشرسيدن به آن را مشخص مي‌نمايد. دين به‌معني خاص وقتي تحقق مي‌يابد كه آن وجودِبرتر، خدا باشد و رستگاري ابدي وعده داده شده باشد. دين، تجلّي علم خداستكه راه بشر را براي خروج از محدوديت‌ها و مشاهده و لمس روحيِ "وجود بي‌نهايت"توصيف و تعيين مي‌كند. دين، تنظيم زندگي براي ارتباطِِ تمام وجود با واقعيّت هستيكه خداوند است مي‌باشد، تلاشي فكري، روحي وعملي كه برنامه و روش آن را خود خداوندتعيين كرده باشد. علت فاعلي، خداست؛ علت غايي، خروج از محدوديت و اتصال به نامحدوداست(لقاء خدا)؛ علت مادي، هستي و انسان است و علت صوري، گزاره‌هايي است كه وحي شده است.

2.    هدف نهايي دين، شهود خدا(موجود ‌بي‌نهايت) است و هدف مياني دين، برقراري عدلِ شبكه‌اي در هستي است. برنامة اجرايي براي رسيدن به اين اهداف، نيازمند وجود مقدمات و زمينه‌هايي است كه عقل، آنها را به‌عنوان جزء‌العلّه ضروري مي‌بيند كه عبارتند از: بقاء وسلامت "نفس و نسل"، بقاء و سلامت "عقل و تفكر"،بقاء و سلامت"دين"، بقاء و سلامت "اجتماع"،بقاء و سلامت "محيط". بنابراين اگر انسان‌ها توانايي به‌وجودآوردن اين زمينه‌ها را نداشته باشند، دين، بايد برنامه‌هاي لازم براي تامين اين زمينه‌ها را نيز ارائه كند.

3.   شرايع براي حفظ مصالح آني و آتي انسان‌ها وضع شده‌اند و محافظت از اين مصالح به دو طريق انجام مي‌شود: ايجاد زمينه و رفع موانع. مقياس تمام خطاب‌هاى الهى، منظومه مقاصد عالى قرآنى است يعنى: توحيدكه مختص خداوند متعال است و اين حق او بر بندگان است، تزكيه كه مخصوص به انسان است،عمران كه در اين منظومه بهره هستى است. شارع در پي تامين ضروريات فردي، نيازمندي‌هاي جمعي و عوامل رشد و جلوگيري از اخلال و فساد در زندگي، از بين بردن سختي‌ها و ايجاد گشايش است. ضروريات فردي پنج مورد است: حفظ دين، نفس، عقل، مال، ناموس همه اديان بر اين موارد توافق دارند. اصل در احكام بر اعتدال و ميانه‌روي است. ارزش اعمال به اهداف ملحوظ شده در آنهاست. هر چه مكمّل مقصودي شرعي باشد، خود نيزبالتبع مقصود خواهد بود. قصد شارع استمرار در اعمال است لذا بايد عملي متعادل و بدون مشقت وضع نمايد تا قابل استمرار باشد. مراعات نكردن اهداف كم‌اهميت‌تر، زمينه‌سازمراعات نكردن اهداف مهم خواهد شد.(مقاصد مياني، قرقگاه مقاصد اصلي هستند). هدف شارع خارج نمودن نفوس از اطاعت هويِ نفس و ورود در اطاعت عقل است شرع كشش‌هاي حيواني نفس را مهار و معتدل مي‌كند. پس هر عملي كه در پي هويِ نفس باشد باطل است.شارع از مكلف مي‌خواهد كه قصدش در عمل موافق با هدف شارع در تشريع باشد."

4.   اگر"كلانِ زندگي" را موضوع بررسي كاربردي قرار دهيم، سه نظام زير جلوه‌گرمي‌شوند:نظام فكري(تبيين نگرش لازم به انسان، جهان، جامعه و زندگي)،نظام قانوني(تبيين حدو مرزهاي لازم و جهت‌گيري‌هاي اصلي براي يك زندگي مطلوب)، نظام فرهنگي و اخلاقي(تبيين روش‌ها، ابزارها و زمينه‌هاي لازم براي حركت به سوي هدف زندگي).براين اساس، دين براي تحقّق اهداف خود بايد در هر يك از ابعاد مختلف زندگي و نظام‌هايمورد نياز براي بقاء و رشد، سه لاية فكري، قانوني و فرهنگي را تعريف نمايد.(نسبت به موضوع، نگرش‌سازي كند، چهارچوب‌هاي كلان را مشخص كند و راهكار اجرايي بدهد). دين بيانگر معادلات كلانِ هستي و توصيف‌كنندة معادلات زندگي انسان در هستي براي رسيدن به هدف است."

باتوجه به نتايج فوق، فهرست ذاتيات دين عبارت خواهد بود از:

1.     معرفي كمال و وجودي برتر

2.     توصيف انسان و زندگي

3.     تعيين هدف انسان درزندگي

4.     تعيين مسير حركت به‌سوي هدف

5.     تعيين شيوة حركت ومعادلات لازم براي حركت به سوي هدف

هركدام از موارد فوق حذف شود، موضوعي به‌نام دين تحقّق نخواهد يافت. در بين اين پنج مورد، آنچه با هويّت و فلسفه و اهداف دين،‌ بستگي بيشتر دارد و سرّ نيازمندي به علمِ برتر و مددكار براي عقل انسان است، محور پنجم است چرا كه آنچه يك تفكر يامجموعه گزاره‌ها را به دين تبديل مي‌كند، توصيف و تعيين چگونه ارتباط برقرار كردن با معبود و چگونه حركت كردن به‌سوي اوست.[16]با توجه به اهداف دين و هدف اصلي و نهاييِ آن مي‌توان گفت: 

گوهر دين‌داري[17]،لمس و احساس قلبي خداوند و مشاهدة جمال و جلال اوست[18]؛و از آنجايي‌كه پيدايش، استقرار و استمرار اين تجربة دروني، به‌دليل تاثيرپذيريتجربيات روحي از ديدگاه‌هاي فكري و موقعيت‌هاي احساسي و جسمي،[19]بدون تعريف معادلات لازم براي ابعاد و ارتباطات فوق، ميسّر نمي‌شود[20]،اين معادلات هستند كه گوهر و ذات دين را تشكيل مي‌دهند، معادلات[21]هستي‌شناسانه، حقوقي و فرهنگي[22]،معادلات مثبت (زمينه‌سازها، سِيردهنده‌ها،‌ شتاب‌دهنده‌ها) و معادلات منفي (هشدارها،بحران‌ها، بازدارنده‌ها)[23]

اين معادلات، عرضيّات خود را تعريف مي‌كنند يعني هر معادله‌اي، گسترة شرايط كمّي، كيفي، زماني، مكاني و ارتباطي‌يي را كه مي‌تواند درآن برقرار باشد و كاركرد خود را داشته باشد، تعيين مي‌كند. كه اگر بدون تحقق اين شرايط، معادله برقرار نمي‌شود و كاركرد خود را نخواهد داشت، عوارضِ مورد نظر، لازم ذات خواهند بود و داخل در ذاتي؛ و اگر بدون تحقق اين شرايط، معادله برقرار مي‌شود ولي وضعيت بهينه و حداكثري خود را نخواهد داشت، عوارضِ مورد نظر، از عوارض مفارق خواهند بود. منشاء پيدايش[24]احكام و قوانين تكليفي(بايد و نبايد، وجوب و حرمت) و احكام و برنامه‌هاي اخلاقي وفرهنگي(خوب و بد، مستحب و مكروه) همين تفكيك بين دو طيفِ عوارض است.

بنابراين قضايا و گزاره‌هايي كه در هر ديني به‌عنوانِ حداقل قابل قبول يا واجب،ضروري و لازم[25]معرفي شده‌اند(چه در معارف و چه در قانون، فرهنگ و اخلاق)، ذاتي آن دين هستند و بدون آنها دين محقّق نخواهد شد.[26]زمينه‌سازها و مقدماتي كه بدون تحقّق آنها هر يك از ذاتيات به‌وجود نخواهند آمد[27]نيز جزء عوارض ذاتي دين خواهند بود.

روش تشخيص مراد شارع كه تشخيص موارد وجوبي از غير وجوبي، تشخيص مقدماتي كه وجوب به‌آنها سرايت مي‌كند از مقدمات غير وجوبي نيز در همين حيطه است، در علم اصول‌فقه به‌تفصيل بحث شده است.

نكتةقابل ذكر اين است كه قواعد كشف مراد شارع از گزاره‌ها و در هنگام فقدان گزاره‌هااز قواعد كلي زيربنايي، بايد به مجموعة دين با حيثِ فردي و جمعي، منطقه‌ايي وجهاني تعلق گيرد؛ يعني مجموعة گزاره‌هاي دين به‌صورت يك نظام و شبكه و سيستم يكپارچه، كه اجزاء و افراد را در ضمن كل هستي و جامعة جهاني ملاحظه كرده است، مورد بررسي قرار گيرد و معادلات زيربنايي و روبنايي، ذاتي و عرضي، اوليّه وثانويه، شرايط‌ساز و تابع شرايط، استراتژيك و راهكاري تشخيص داده شود.

پاسخ درون‌ديني:

آيات وروايات زير نمونه‌هايي از ذاتيات دين هستند كه طبق ملاكي كه در قسمت قبل ارائه شدو با استفاده از كليدواژه‌هاي زير جستجو و فهرست شده‌اند:

تركيب كلماتِ "ادني، اقلّ، اول، دعائم، اركان، اساس، بنيان، اصل، قواعد، جماع،اثافيّ"، با كلماتِ "الاسلام، الايمان، الكفر، الشرك، الدين" وكليدواژه‌هاي: مايُجزي، ماافترض، محق، كبائر، حرم‌الله، الفرائض، الواجب، الحرام،الحلال، الكافر، المسلم، حدود ماانزل‌الله، كَتَبَ.

1.     سَأَلْتُهُ عَنْ أَدْنَى الْمَعْرِفَةِ فَقَالَ الْإِقْرَارُ بِأَنَّهُ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ وَ لَاشِبْهَ لَهُ وَ لَا نَظِيرَ وَ أَنَّهُ قَدِيمٌ مُثْبَتٌ مَوْجُودٌ غَيْرُ فَقِيدٍوَ أَنَّهُ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ[28]

ترجمه: "از حضرت راجع به حداقل معرفت قابل قبول نسبت به خداوند سوال كردم، فرمود:پذيرفتن اينكه معبودي جز او نيست، شبيه ندارد، هم‌طراز ندارد، مبدء پيدايش ندارد،همه‌جا حضور دارد و هيچ چيزي همتاي او نيست."

2.     قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع رَجُلٌ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ إِنْ حَدَّثَ كَذَبَ وَ إِنْ وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِنِ ائْتُمِنَ خَانَ مَا مَنْزِلَتُهُ قَالَ هِيَ أَدْنَى الْمَنَازِلِ مِنَ الْكُفْرِ وَ لَيْسَ بِكَافِرٍ[29]

ترجمه: "از حضرت صادق وضعيت كسي را كه مسلمان و شيعه است اما دروغ مي‌گويد، خلف وعده مي‌كند و خيانت‌كار است پرسيدم، حضرتفرمود: اين‌چنين كسي گرچه كافر نيست اما بين او و كفر هم ديگر فاصله‌اي باقي نمانده است."

3.     سَأَلْتُ أَبَاعَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَدْنَى الْإِلْحَادِ فَقَالَ إِنَّ الْكِبْرَ أَدْنَاهُ[30]

ترجمه: "از حضرت راجع به مرز بي‌ديني پرسيدم،حضرت فرمود: تكبّر، مرز بي‌ديني است."

4.     أَدْنَى الْعُقُوقِ أُفٍّ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْئاً أَهْوَنَ مِنْهُ لَنَهَى عَنْهُ[31]

ترجمه: "حداقل كاري كه سبب عاقّ شدن فرزند مي‌شود،"اَه" گفتن به والدين است و خداوند مي‌دانست كه كمتر از اين پيدا نمي‌شودوالا از آن چيز نهي مي‌كرد."

5.   سَمِعْتُ عَلِيّاً علیه‌السلام يَقُولُ وَ أَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ مَا أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ الْعَبْدُمُؤْمِناً وَ أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ الْعَبْدُ كَافِراً وَ أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ الْعَبْدُ ضَالًّا فَقَالَ لَهُ قَدْ سَأَلْتَ فَافْهَمِ الْجَوَابَ أَمَّاأَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ الْعَبْدُ مُؤْمِناً أَنْ يُعَرِّفَهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى نَفْسَهُ فَيُقِرَّ لَهُ بِالطَّاعَةِ وَ يُعَرِّفَهُ نَبِيَّهُ صلي‌الله‌عليه‌وآله فَيُقِرَّ لَهُ بِالطَّاعَةِ وَ يُعَرِّفَهُ إِمَامَهَ وَ حُجَّتَهُ فِي أَرْضِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَى خَلْقِهِ فَيُقِرَّ لَهُ بِالطَّاعَةِ قُلْتُ لَهُ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ وَ إِنْ جَهِلَ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ إِلَّا مَا وَصَفْتَ قَالَ نَعَمْ إِذَا أُمِرَ أَطَاعَ وَ إِذَا نُهِيَ انْتَهَى وَ أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ الْعَبْدُ كَافِراً مَنْ زَعَمَ أَنَّ شَيْئاً نَهَى اللَّهُ عَنْهُ أَنَّ اللَّهَ أَمَرَ بِهِ وَ نَصَبَهُ دِيناً يَتَوَلَّى عَلَيْهِ وَ يَزْعُمُ أَنَّهُ يَعْبُدُ الَّذِي أَمَرَهُ بِهِ وَ إِنَّمَا يَعْبُدُ الشَّيْطَانَ وَ أَدْنَى مَايَكُونُ بِهِ الْعَبْدُ ضَالًّا أَنْ لَايَعْرِفَ حُجَّةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى وَ شَاهِدَهُ عَلَى عِبَادِهِ الَّذِي أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِطَاعَتِهِ وَ فَرَضَ وَلَايَتَهُ[32]

ترجمه: "كسي از حضرت اميرالمومنين عليه‌السلام سوال كرد: حداقل چيزي كه موجب ايمان، كفر و گمراهي است، چيست؟ حضرت فرمود: سوال مهمي كردي پس خوب به جواب دقت كن: حداقلِ ايمان اين است كه خداوند خودش را به بنده‌اش بشناساند و بنده حاضر شود تحت امر و نهي او قرار گيرد. راوي مي‌گويد: از حضرت پرسيدم: همين مقدار كافي و موجب ايمان است؟ گرچه هيچ چيز ديگري از دين نداند؟!حضرت فرمود: بلي كافي است به‌شرطي كه امر و نهي الهي را در عمل انجام دهد.

حداقلِ كفر اين‌ است كه نواهي خداوند را اوامربپندارد و طبق آنها عمل كند و خيال كند خدايي را كه اين‌گونه امر كرده مي‌پرستد درحاليكه شيطان را مي‌پرستد.

حداقلِ گمراهي هم اين است كه حجت خدا و شاهد براعمال بندگان را كه خداوند امر به پيروي از آنها كرده است و پذيرش فرمان آنها رالازم دانسته است، نشناسد."

6.   إِنَّمَا أُمِرُوابِحَجَّةٍ وَاحِدَةٍ لَا أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ لِأَنَّ اللَّهَ وَضَعَ الْفَرَائِضَ عَلَى أَدْنَى الْقُوَّةِ كَمَا قَالَ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ يَعْنِي شَاةً لِيَسَعَ الْقَوِيَّ وَ الضَّعِيفَ وَ كَذَلِكَ سَائِرُالْفَرَائِضِ إِنَّمَا وُضِعَتْ عَلَى أَدْنَى الْقَوْمِ قُوَّةً، ثُمَّ رَغَّبَ بَعْدُ أَهْلَ الْقُوَّةِ بِقَدْرِ طَاقَتِهِمْ[33]

ترجمه: "بيش از يكبار حج، به‌عنوان وظيفه ازمردم خواسته نشده‌ است، چرا كه خداوند وظايف و تكاليف را براساس حداقل تواناييافراد قرار داده است، مثلا در مورد قرباني آوردن براي حج، فرموده است: "هرنوع قرباني كه مقدور شد" تا هم توانمندان را در بر بگيرد هم كم‌درآمدها را.بقيّة تكاليف هم همين‌گونه براساس حداقل توانايي افراد تنظيم شده است و در رتبةبعد كساني را كه توانايي بيشتر دارند، به‌اندازه توانايي‌شان ترغيب به انجام وظايف بيشتري كرده است."[34]

7.     نحن أركان الإيمان ونحن دعائم الإسلام[35]

ترجمه: "ما جانشينان پيامبر پايه‌هاي اصلي ايمان و زيربناهاي اسلام هستيم."[36]

8.     أَرْكَانُ الْكُفْرِأَرْبَعَةٌ الرَّغْبَةُ وَ الرَّهْبَةُ وَ السَّخَطُ وَ الْغَضَبُ[37]

ترجمه: "كفر، چهار پاية اصلي دارد: تمايلات،ترس‌ها، نفرت‌ها و عصبانيت‌ها

9.     الْإِسْلَامُ عُرْيَانٌ فَلِبَاسُهُ الْحَيَاءُ وَ زِينَتُهُ الْوَقَارُ وَ مُرُوءَتُهُ الْعَمَلُ الصَّالِحُ وَ عِمَادُهُ الْوَرَعُ وَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ أَسَاسٌ وَأَسَاسُ الْإِسْلَامِ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ[38]

ترجمه: "اسلام بايد در لباس و هيئتي زيبا عرضه شود، لباس اسلام، حياء است و زيبايي آن رفتار عاقلانه و بادقت است. شرافت وبزرگواري اسلام، پرداختن به كارهاي صحيح و كمال‌ساز است. ستون اصلي اسلام، تسلط برخواسته‌ها و كشش‌هاي نفساني است. هر چيزي مبنايي دارد و مبناي اسلام، رابطة قلبيبا ما خاندان پيامبر است."

10. إِنَّ اللَّهَ خَلَقَالْإِسْلَامَ فَجَعَلَ لَهُ عَرْصَةً وَ جَعَلَ لَهُ نُوراً وَ جَعَلَ لَهُحِصْناً وَ جَعَلَ لَهُ نَاصِراً فَأَمَّا عَرْصَتُهُ فَالْقُرْآنُ وَ أَمَّانُورُهُ فَالْحِكْمَةُ وَ أَمَّا حِصْنُهُ فَالْمَعْرُوفُ وَ أَمَّا أَنْصَارُهُ فَأَنَا وَ أَهْلُ بَيْتِي وَ شِيعَتُنَا[39]

ترجمه: "خداوند اسلام را خلق كرد و براي آنمحيط‌، نور، استحكام و ياوراني قرار داد، محيط اسلام قرآن است؛ نور اسلام حكمت (شناخت قواعد و معادلات موجود در هستي) است، استحكام اسلام خوبي‌هاست و ياوران اسلام، من(پيامبر) و خاندان من و پيروان ما هستند."

11. إِنَّ الْإِسْلَامَ هُوَ التَّسْلِيمُ وَ التَّسْلِيمَ هُوَ الْيَقِينُ وَ الْيَقِينَ هُوَالتَّصْدِيقُ وَ التَّصْدِيقَ هُوَ الْإِقْرَارُ وَ الْإِقْرَارَ هُوَ الْعَمَلُ وَ الْعَمَلَ هُوَ الْأَدَاءُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَمْ يَأْخُذْ دِينَهُ عَنْ رَأْيِهِ وَ لَكِنْ أَتَاهُ مِنْ رَبِّهِ فَأَخَذَهُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ يُرَى يَقِينُهُ فِي عَمَلِهِ وَ الْكَافِرَ يُرَى إِنْكَارُهُ فِي عَمَلِهِ[40]

ترجمه: "حقيقتِ اسلام، تسليم در برابر خدا استو حقيقتِ تسليم در برابر خدا، يقين داشتن به اوست و حقيقتِ يقين داشتن به او باورداشتنِ اوست و حقيقتِ باور داشتنِ او، اعتراف به وجود اوست و حقيقتِ اعتراف به وجود او، عمل كردن است و حقيقتِ عمل كردن، عمل طبق دستور و رضاي اوست. مومن طبق نظر خود زندگي نمي‌كند بلكه طبق نظر خدا زندگي مي‌كند يقين مومن در عملكرد اومعلوم مي‌شود و باورنداشتن كافر هم در عملكرد او مشخص مي‌گردد."

12. مَا مَحَقَ الْإِسْلَامَ مَحْقَ الشُّحِّ شَيْ‏ءٌ؛ إِنَّ لِهَذَا الشُّحِّ دَبِيباً كَدَبِيبِ النَّمْلِ وَ شُعَباً كَشُعَبِ الشِّرَكِ[41]

ترجمه: "هيچ چيزي مانند طمع، اسلام را از بين نمي‌برد و البته طمع آثار مخفي و ظريفي در حدّ اثر حركت مورچه و انواع و اقسامي مانند انواع و اقسام شرك دارد."

13. مَنْ يَجْهَلْ هَذَاوَ أَشْبَاهَهُ مِمَّا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِ فِي كِتَابِهِ مِمَّا أَمَرَاللَّهُ بِهِ وَ نَهَى عَنْهُ تَرَكَ دِينَ اللَّهِ وَ رَكِبَ مَعَاصِيَهُ فَاسْتَوْجَبَ سَخَطَ اللَّهِ فَأَكَبَّهُ اللَّهُ عَلَى وَجْهِهِ فِي النَّارِ[42]

ترجمه: "هر كسي كه امر و نهي خداوندرا كه در قرآن آمده است نشناسد، دين خدا را رها كرده و سوار بر نافرماني‌ها شده است كه نتيجة آن خشم خداوند و به‌رو افتادن در آتش است."

14.إِنَّ اللَّهَ يَحْتَجُّ عَلَى الْعِبَادِ بِمَاآتَاهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ ثُمَّ أَرْسَلَ إِلَيْهِمْ رَسُولًا وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الْكِتَابَ فَأَمَرَ فِيهِ وَ نَهَى أَمَرَ فِيهِ بِالصَّلَاةِ وَالصِّيَامِ فَنَامَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَنِ الصَّلَاةِ فَقَالَ أَنَا أُنِيمُكَ وَأَنَا أُوقِظُكَ فَإِذَا قُمْتَ فَصَلِّ لِيَعْلَمُوا إِذَا أَصَابَهُمْ ذَلِكَ كَيْفَ يَصْنَعُونَ لَيْسَ كَمَا يَقُولُونَ إِذَا نَامَ عَنْهَا هَلَكَ وَكَذَلِكَ الصِّيَامُ أَنَا أُمْرِضُكَ وَ أَنَا أُصِحُّكَ فَإِذَا شَفَيْتُكَ فَاقْضِهِ وَ كَذَلِكَ إِذَا نَظَرْتَ فِي جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ لَمْ تَجِدْأَحَداً فِي ضِيقٍ وَ لَمْ تَجِدْ أَحَداً إِلَّا وَ لِلَّهِ عَلَيْهِ الْحُجَّةُوَ لِلَّهِ فِيهِ الْمَشِيئَةُ وَ لَا أَقُولُ إِنَّهُمْ مَا شَاءُوا صَنَعُواإِنَّ اللَّهَ يَهْدِي وَ يُضِلُّ وَ مَا أُمِرُوا إِلَّا بِدُونِ سَعَتِهِمْ وَكُلُّ شَيْ‏ءٍ أُمِرَ النَّاسُ بِهِ فَهُمْ يَسَعُونَ لَهُ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لَايَسَعُونَ لَهُ فَهُوَ مَوْضُوعٌ عَنْهُمْ وَ لَكِنَّ النَّاسَ لَاخَيْرَ فِيهِمْ،لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى وَ لا عَلَى الَّذِينَ لايَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ فَوُضِعَ عَنْهُمْ ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ[43]

ترجمه: "خداوند با قابليت‌هايي كه به بندگان داده و با نشانه‌هايي كه به آنها ارائه كرده و با پيامبران و كتاب‌هاي آسماني كه فرستاده ، حجت را بر مردم تمام كرده است. خداوند در كتاب آسماني‌اش به مردم دستوراتي داده است، دستور نماز و روزه داده است. خداوند پيامبرش را هنگامي كه وقت نماز است به‌خواب فرو برد و دستور داد كه وقتي از خواب برخاستي و وقت گذشته بود، نماز را قضاء كن، خداوند اين كار را انجام داد تا مردم ياد بگيرند كه اگر وقت نماز گذشت چه بايد بكنند و فكر نكنند كه اگر خواب ماندند و وقت گذشت ديگر كار تمام است و راه جبراني نيست! و همينطور در مورد روزه، خداوند پيامبرش را بيمار كرد ودستور داد كه وقتي سالم شدي روزه را قضا كن. و همينطور در تمام موارد ديگر نيزوقتي دقت كني مي‌يابي كه هيچ‌ كسي به‌خاطر دستورات دين در تنگنا قرار ندارد(البته منظورم اين نيست كه هر كاري دلشان بخواهد انجام دهند)، حجت بر همه مردم تمام است واراده خداوند بر همه جاري است و او زمينة هدايت و گمراهي را فراهم مي‌سازد. به هيچ‌كسي دستوري فوق توانايي‌اش داده نشده است و هر دستوري كه به آنها داده شده است در حدتوانايي آنها بوده است. هر چيزي كه فوق توان افراد باشد، از آنها خواسته نشده است(اين اكراه و ناراحتي كه در مردم هنگام اجراي دستورات مي‌بيني به‌خاطر فوق طاقت بودن دستورات نيست، بلكه به‌خاطر اين است كه مردم تمايل به حركت به‌سوي كمال راندارند). خداوند فرموده است: افرادي كه توان ندارند يا مريضند يا امكانات لازم راندارند، مسئوليّتي از آنها خواسته نشده است و نگران نباشند، مشكلي براي كساني‌كه قصد انجام وظيفه دارند ولي نمي‌توانند نيست خداوند بخشنده و مهربان است."[44]

15.إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَدَّبَ نَبِيَّهُ فَأَحْسَنَ أَدَبَهُ فَلَمَّا أَكْمَلَ لَهُ الْأَدَبَ قَالَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ثُمَّ فَوَّضَ إِلَيْهِ أَمْرَ الدِّينِ وَ الْأُمَّةِ لِيَسُوسَ عِبَادَهُ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله كَانَ مُسَدَّداًمُوَفَّقاً مُؤَيَّداً بِرُوحِ الْقُدُسِ لَا يَزِلُّ وَ لَا يُخْطِئُ فِي شَيْ‏ءٍمِمَّا يَسُوسُ بِهِ الْخَلْقَ فَتَأَدَّبَ بِآدَابِ اللَّهِ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ الصَّلَاةَ رَكْعَتَيْنِ رَكْعَتَيْنِ عَشْرَ رَكَعَاتٍ فَأَضَافَ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله إِلَى الرَّكْعَتَيْنِ رَكْعَتَيْنِ وَ إِلَى الْمَغْرِبِ رَكْعَةً فَصَارَتْ عَدِيلَ الْفَرِيضَةِ لَا يَجُوزُتَرْكُهُنَّ إِلَّا فِي سَفَرٍ وَ أَفْرَدَ الرَّكْعَةَ فِي الْمَغْرِبِ فَتَرَكَهَا قَائِمَةً فِي السَّفَرِ وَ الْحَضَرِ فَأَجَازَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ ذَلِكَ كُلَّهُ فَصَارَتِ الْفَرِيضَةُ سَبْعَ عَشْرَةَ رَكْعَةً ثُمَّ سَنَّ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله النَّوَافِلَ أَرْبَعاً وَ ثَلَاثِينَ رَكْعَةً مِثْلَيِ الْفَرِيضَةِ فَأَجَازَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ ذَلِكَ وَالْفَرِيضَةُ وَ النَّافِلَةُ إِحْدَى وَ خَمْسُونَ رَكْعَةً مِنْهَا رَكْعَتَانِ بَعْدَ الْعَتَمَةِ جَالِساً تُعَدُّ بِرَكْعَةٍ مَكَانَ الْوَتْرِ وَ فَرَضَ اللَّهُ فِي السَّنَةِ صَوْمَ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ سَنَّ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله صَوْمَ شَعْبَانَ وَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ فِي كُلِّ شَهْرٍ مِثْلَيِ الْفَرِيضَةِفَأَجَازَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ ذَلِكَ وَ حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّالْ خَمْرَ بِعَيْنِهَا وَ حَرَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله الْمُسْكِرَمِنْ كُلِّ شَرَابٍ فَأَجَازَ اللَّهُ لَهُ ذَلِكَ كُلَّهُ وَ عَافَ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله أَشْيَاءَ وَ كَرِهَهَا وَ لَمْ يَنْهَ عَنْهَا نَهْيَ حَرَامٍ إِنَّمَا نَهَى عَنْهَا نَهْيَ إِعَافَةٍ وَ كَرَاهَةٍ ثُمَّ رَخَّصَ فِيهَا فَصَارَ الْأَخْذُ بِرُخَصِهِ وَاجِباً عَلَى الْعِبَادِ كَوُجُوبِ مَايَأْخُذُونَ بِنَهْيِهِ وَ عَزَائِمِهِ وَ لَمْ يُرَخِّصْ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله فِيمَا نَهَاهُمْ عَنْهُ نَهْيَ حَرَامٍ وَ لَا فِيمَا أَمَرَبِهِ أَمْرَ فَرْضٍ لَازِمٍ فَكَثِيرُ الْمُسْكِرِ مِنَ الْأَشْرِبَةِ نَهَاهُمْ عَنْهُ نَهْيَ حَرَامٍ لَمْ يُرَخِّصْ فِيهِ لِأَحَدٍ وَ لَمْ يُرَخِّصْ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله لِأَحَدٍ تَقْصِيرَ الرَّكْعَتَيْنِ اللَّتَيْنِ ضَمَّهُمَا إِلَى مَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَلْ أَلْزَمَهُمْ ذَلِكَ إِلْزَاماً وَاجِباً لَمْ يُرَخِّصْ لِأَحَدٍ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ ذَلِكَ إِلَّالِلْمُسَافِرِ وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يُرَخِّصَ شَيْئاً مَا لَمْ يُرَخِّصْهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله فَوَافَقَ أَمْرُ رَسُولِ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله أَمْرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَهْيُهُ نَهْيَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَوَجَبَ عَلَى الْعِبَادِ التَّسْلِيمُ لَهُ كَالتَّسْلِيمِ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى[45]

ترجمه: "خداوند پيامبرش را به بهترين نحوه تربيت نمود و هنگامي كه اين تربيت به كمال خود رسيد فرمود:‌ تو روحيّه ورفتاري باعظمت داري. بنابراين مديريت امور دين و مردم را به او واگذار كرد وفرمود: هر چه پيامبر گفت انجام دهيد و هر چه را كه نهي كرد، از آن دست بكشيد.پيامبر خدا، كه درود خدا بر او باد، پشتيباني شده و به‌هدف رسيده و تاييد شده ازجانب روح‌القدس بود و در هيچ موردي از مديريتِ خود اشتباه و خطا نداشت و بر همين اساس با فرهنگ الهي شكل گرفت. خداوند به مردم دستور خواندنِ ده ركعت نماز به صورت دو ركعت دو ركعت داد و پيامبر به دو ركعت ظهر و عصر، دو ركعت و به دو ركعت مغرب،يك ركعت اضافه كرد كه ميزان اضافات پيامبر برابر با ده ركعتِِ واجب اوليّه شد. اين موارد اضافه شده جز در مسافرت بايد خوانده شوند(چون اضافة مغرب، يك ركعت بودپيامبر، در سفر هم دستور به خواندن آن داد و خداوند نيز اين دستورات را امضاء كردكه در نتيجه مقدار نمازهاي واجب هفده ركعت شد. در مرحلة بعد پيامبر سي‌وچهار ركعت نماز مستحب(دو برابر نمازهاي واجب) را توصيه فرمود و خداوند هم اين توصيه را امضاءكرد بنابراين مقدار نمازهاي واجب و مستحب جمعاً به پنجاه و يك ركعت بالغ شد كه يك ركعتِ آن مربوط به نماز مستحبِ بعد از نماز عشاء است كه به‌صورت دو ركعت نشسته خوانده مي‌شود و يك ركعت حساب مي‌شود...خداوند در هر سال، روزة ماه رمضان را واجب كرد و پيامبر روزه ماه شعبان و سه روز در هر ماه را (دو برابر علاوه بر روزه واجب)، توصيه فرمود. خداوند شراب انگور را حرام كرد و پيامبر هرگونه نوشيدني مستي‌آور را حرام دانست و خداوند اين نهي پيامبر را امضاء فرمود. رسول خدا كه درود خدا براو باد، از برخي چيزها روي‌گرداند و آنها را دوست نداشت اما نهيِ به‌عنوان حرام بودن نكرد بلكه نهيِ به‌عنوان ناپسند بودن كرد و اجازة انجام دادن آنها را نيزداد. براساس اينكه عملكرد پيامبر طبق تربيت الهي بوده است، پذيرش و عمل طبق اجازه‌هايپيامبر نيز مانند پذيرش و عمل طبق امر و نهي او لازم و واجب شد. پيامبر خدا، درموارد واجب و حرام، هيچ موردي را مُجاز نكرد. به‌كسي اجازة نوشيدن شراب نداد،اجازة نخواندن ركعت‌هايي كه اضافه كرده بود نداد(مگر براي مسافر). هيچ‌كسي حق ندارد آنچه را كه رسول خدا مُجاز ندانسته است، مُجاز بشمارد. امر و نهي رسول خدابا امر و نهي خداوند منطبق بود و پذيرش اين دستورات مانند پذيرش دستورات خداوند،بر مردم لازم است."

16.أَكْبَرُ الْكَبَائِرِ الْإِشْرَاكُ بِاللَّهِ يَقُولُ اللَّهُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ بَعْدَهُ الْإِيَاسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ ثُمَّ الْأَمْنُ لِمَكْرِ اللَّهِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ وَ مِنْهَاعُقُوقُ الْوَالِدَيْنِ لِأَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الْعَاقَّ جَبَّاراًشَقِيّاً وَ قَتْلُ النَّفْسِ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ لِأَنَّاللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها إِلَى آخِرِالْآيَةِ وَ قَذْفُ الْمُحْصَنَةِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ وَ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ لِأَنَّاللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّامُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ وَ أَكْلُ الرِّبَا لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ وَالسِّحْرُ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ الزِّنَا لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّوَ جَلَّ يَقُولُ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً وَ الْيَمِينُ الْغَمُوسُ الْفَاجِرَةُلِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلًا أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ وَالْغُلُولُ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِماغَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مَنْعُ الزَّكَاةِ الْمَفْرُوضَةِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ وَ شَهَادَةُ الزُّورِ وَ كِتْمَانُ الشَّهَادَةِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ شُرْبُ الْخَمْرِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ نَهَى عَنْهَا كَمَا نَهَى عَنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ وَتَرْكُ الصَّلَاةِ مُتَعَمِّداً أَوْ شَيْئاً مِمَّا فَرَضَ اللَّهُ لِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَنْ تَرَكَ الصَّلَاةَ مُتَعَمِّداً فَقَدْ بَرِئَ مِنْ ذِمَّةِ اللَّهِ وَ ذِمَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله وَ نَقْضُ الْعَهْدِ وَ قَطِيعَةُ الرَّحِمِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ قَالَ فَخَرَجَ عَمْرٌو وَلَهُ صُرَاخٌ مِنْ بُكَائِهِ وَ هُوَ يَقُولُ هَلَكَ مَنْ قَالَ بِرَأْيِهِ وَنَازَعَكُمْ فِي الْفَضْلِ وَ الْعِلْمِ[46]

ترجمه: "بزركترين گناه، شركاست. خداوند مي‌فرمايد: هر كس در كنار خدا، معبود ديگري را قرار دهد هيچگاه به بهشت وارد نخواهد شد.

رتبة بعدي در بزرگي گناه، ياس از رحمتخداست چرا كه خداوند مي‌فرمايد: فقط كافران از رحمت خداوند مايوس مي‌شوند.

در رتبة بعد، احساس امنيت نسبت به خشم وغضب خداست چرا كه خداوند مي‌فرمايد: فقط زيانكاران از خشم و غضب خداوند خود رادر امان مي‌بينند. موارد زير نيز از گناهان كبيره هستند:

1.       عاق والدين، چرا كه خداوند فردي كه عاق والدين شدهاست را سخت‌گير و بدبخت قرار داده است.

2.       كشتن انسان بي‌گناه، چرا كه خداوند مي‌فرمايد: هر كه چنين كاري بكند تا ابد در جهنم خواهد بود.

3.    تهمت زنا به زن پاكدامن، چرا كه خداوندمي‌فرمايد: چنين كساني در دنيا و آخرت نفرين شده هستند و عذابي سخت در انتظارآنهاست.

4.       تصرف در مال يتيم، چرا كه خداوند مي‌فرمايد: چنين افرادي آتش مي‌خورند و عذاب دردناكي را خواهند چشيد.

5.    فرار از جنگ، چرا كه خداوند مي‌فرمايد: هر كه در جنگ فرار كند به خشم و غضب خدا گرفتار مي‌شود و جايگاه او در آتش است.

6.       ربا‌خواري، چرا كه خداوند مي‌فرمايد: كساني كه رباخوار هستند كارها و فعاليت‌هايشان شبيه كسي است كه شيطان‌زده است.

7.       سحر و جادو، چرا كه خداوند مي‌فرمايد: هر كه به سحر وجادو بپردازد در آخرت دست‌خالي خواهد بود.

8.    زنا، چرا كه خداوند مي‌فرمايد: هر كه چنين كاري انجام دهد سزايش را خواهد ديد و روز قيامت عذاب بيشتري خواهد داشت و ربا خواري تا ابد در آتش مي‌ماند.

9.    سوگند دروغ براي تضييع حق، چرا كه خداوندمي‌فرمايد: كساني كه تعهد خود به خدا و سوگندهايشان را ارزان مي‌فروشند، آنها بهره‌ايي در آخرت ندارند.

10.    خيانت و دزدي، چرا كه خداوند مي‌فرمايد: هر كسي كه خيانت و دزدي كند روز قيامت آن را همراه خود خواهد آورد.

11.  پرداخت نكردن زكات، چرا كه خداوند مي‌فرمايد:چنين كساني پيشاني و پهلو و پشت‌شان با اموالي كه ذخيره كرده‌اند داغ زده مي‌شود.

12.    شهادت دروغ وكتمان شهادت صحيح، چرا كه خداوند مي‌فرمايد: چنين كساني قلبشان گناه‌آلود است.

13.    شراب‌خواري، چرا كه خداوند همانطور كه از بت‌پرستي منع كرده است از شراب‌خواري نيز منع كرده است.

14.  ترك نماز يا يكي از واجبات، چرا كه پيامبرفرمود: هر كه عمدا نماز نخواند ارتباط خود با خدا و رسولش را قطع كرده است.

15.  عهدشكني و قطع ارتباط با خانواده و فاميل،چرا كه خداوند مي‌فرمايد: چنين كساني نفرين شده هستند و سرانجام بدي دارند. راوي مي‌گويد كه شنوندة سخنانِ حضرت درحاليكه با صداي بلند گريه مي‌كرد از خدمت حضرت بيرون آمد و مي‌گفت: هر كسي كه طبق نظر خودش عمل كند و برتري شما در علم و شرافت را نپذيرد، بيچاره است."

16.    الْكَبَائِرُ الَّتِي أَوْجَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا النَّارَ[47]

ترجمه:‌ "گناهان كبيره، مواردي هستندكه خداوند مجازات آتش جهنم را براي آنها تعيين كرده است."

17.    الصَّغَائِرُ مِنَ الذُّنُوبِ طُرُقٌ إلَى الكَبَائِرِ و مَنْ لَمْ يَخَفِ اللهَ فِي القَلِيلِ لَمْ يَخَفْهُ فِي الكَثِيرِ[48]

ترجمه: "گناهان كوچك، زمينه‌سازگناهان بزرگ هستند و هر كسي كه در انجام گناهان كوچك از خدا نترسد، در انجام گناهان بزرگ نيز نخواهد ترسيد."

18.  الْمُسْلِمُ مَنْسَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ ثُمَّ قَالَ وَ تَدْرِي مَنِ الْمُؤْمِنُ قَالَ قُلْتُ أَنْتَ أَعْلَمُ قَالَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَنِ ائْتَمَنَهُ الْمُسْلِمُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ[49]

ترجمه:‌ "مسلمان كسي است كه مردم ازدست و زبان او در امان باشند و مومن كسي است كه مردم نسبت به اموال و ناموس خود بهاو اعتماد كنند.

19.    فَمَنِ اخْتَارَعَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَبَى الطَّاعَةَ وَ أَقَامَ عَلَى الْكَبَائِرِفَهُوَ كَافِرٌ وَ مَنْ نَصَبَ دِيناً غَيْرَ دِينِ الْمُؤْمِنِينَ فَهُوَمُشْرِكٌ[50]

ترجمه: "هر كه معبودي جز خداوند انتخاب كند و از انجام دستورات خدا امتناع كند و گناهان كبيره را انجام دهد،‌ كافر است وهر كه ديني غير از دينِ اهل ايمان داشته باشد، مشرك است."

20.  مَنْ حَكَمَ فِي دِرْهَمَيْنِ بِغَيْرِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِمَّنْ لَهُ سَوْطٌأَ وْ عَصًا فَهُوَ كَافِرٌ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى مُحَمَّدٍصلي‌الله‌عليه‌وآله[51]

ترجمه: "هر صاحب قدرتي و صاحب نفوذي كه براساس موازيني غير از موازين الهي، قضاوت كند(حتي در گرفتن يا دادن دو ريال)،كافر است."


[1] به صفحة 30 مراجعه فرماييد.

[2] منشاء پيدايش اين سوال، تغييرات و ابداعاتي است كه در جوامع بر اثر عوامل زير به‌وجود مي‌آيند:

گسترش جمعيت و نياز به شيوه‌هاي مناسب با فعاليت‌ها و ارتباطات انبوه، گسترش و تعميق دانش ظاهري و باطني و كشف قلمروهاي جديد و نياز به اشباع ادراكي و آموزشي نسبت به موقعيت و خصوصيات اين قلمروها در زندگي متصل به ابديت، گسترش ابزار و وسائل مناسب زندگيِ كلان، و نياز به تعيين حد و حدود آنها.

نكته: سوال ديگري نيز مي‌تواند برانگيزانندةاين بحث باشد، سوالِ از "ضابطة ديني بودن"؛ يعني يك فكر يا يك عمل در چه صورتي ديني است و در چه صورتي غير ديني است؟

[3] تاثيرگذار بر شرايط هستند.

[4] تاثيرپذير از شرايط هستند. (نكته: براساس مطالبي كه در دنبالة بحث خواهدآمد، تاثيرپذيري‌يي كارآمد است كه در راستاي تاثيرگذاريِ بعدي باشد.)

[6]قيدِ "قابليت"، براي توجه به‌اين نكته اضافه شده است كه لزوماًهر عرض و ظرفي تغيير نمي‌كند بلكه قابليت تغيير را دارد.

[7] به‌تعبير منطقي، "ما يتقوّم به الشيي" است؛ آنچه كه قوام وجودي شيي به آن است. (در رسالة حمليّه، آقاعلي‌مدرس‌‍زنوزي، شركت انتشارات علمي‌وفرهنگي1363،ص27 الي35، براي ذات، پنج معني و براي ذاتي، نُه معني با ذكر مثال آورده شده است؛معني مورد نظر در مكتوب حاضر، معني پنجم از ذات و معني هفتم از ذاتي است كه دررسالة مذكور آمده است.)

[8] مقصود از ذاتي در اين بحث، ذاتي باب برهان است كه به‌معني مفهوم منتزع ازحد موضوع و ماخوذ در حد محمول يا مفهوم موجود در محمول و ماخوذ در حد موضوع است.شهيد مطهري در توصيفِ "ذاتي" اينگونه آورده است: ذاتيِ يك ماهيت، مفهومي است كه هر گاه ذهن آن ماهيت را تعقل كند در ظرف خودش اين مفهوم از آن انتزاع مي‌شود.(ر.ك. به كتاب "حركت و زمان در فلسفه اسلامي"، انتشارات حكمت1411 قمري،ج1 ص98)

[9] "رحيق مختوم، شرح حكمت متعاليه"، آيه‌الله جوادي آملي، انتشاراتاسراء1417، صفحه215

[10] استدلال اين مطلب را در بحث تشكيك و تشخُّص وجود پيگيري كنيد. 

[11] دربارة رابطة عرضيات با ذاتيات، دو نظريه وجود دارد: 1. نظريه حكمت مشاءكه عرضيات را معلول ذات مي‌دانند. 2. نظريه حكمت متعاليه كه عرضيات را از شئوون وتجليات وجودِ ذات مي‌داند(يعني حد وجوديِ يك موجود در گسترش عرضي و نَه طولي،مصاديقي از آن موجود را متجلي مي‌كند كه در عين اشتراك در ذات، متمايز در صفات وعوارض خارج از ذات هستند). ر.ك. به "نهايه‌الحكمه"، علامه طباطبايي، نشرموسسه نشر اسلامي1362، صفحه107؛ "الاسفار الاربعه"، ملاصدرا، داراحياءالتراث العربي، ج3ص102 و104؛ مقالة "ذاتي و عرضي در دين"، محمدحسين طالبي، نشريه معرفت، شماره23

[12] سرّ شرايط‌ساز بودن و نَه تابع شرايط بودنِ برخي از قوانين و معادلات استراتژيك در همين نكته است.

[13] بدين صورت كه در قياسي كه به اصطلاح منطق به آن "قياس استثنايي"گفته مي‌شود، بگوييم:‌

مقدمةاول: اگر اثر و صفتي،ذاتي يك موضوع باشد، در هر زمان و مكاني كه آن موضوع، وجود دارد و مادامي‌كه موضوع، موجود است، بالضروره اين اثر هم وجود دارد(يعني ذاتي داراي سه صفت: ضرورت و دوام و كليّت است).

مقدمةدوم: فلان اثر و صفت، درتمام مواردِ تحقّقِ موضوع، تحقّق نيافت.

نتيجه: اثرِ فوق، ذاتيِ موضوع مورد نظر نيست.

[14] مقالة پنجم از كتاب"اصول فلسفه و روش رئاليسم"، علامه طباطبايي،انتشارات جامعه مدرسين حوزه قم1365، كه به تشريح كيفيت پيدايش كثرت در ادراكات پرداخته، در خصوص نحوة پيدايش مفهوم جوهر و عرض توضيحات ارزشمندي را ارائه كرده است.

[16]به‌عبارت منطقي‌، محور پنجم كالفصل براي مجموعه گزاره‌هاي‌ست كه از طرف علم‌ برترارائه شده و از آنجايي‌كه نوعيّت نوع به فصل اخير آن است، در مقام تحديد مفهومي(ونَه ماهوي) مي‌توان گفت كه دين بودنِ يك موضوع و ضابطة ديني بودن يك تفكر، قرارگرفتن آن توسط علم و وجود برتر در واسطگي بين انسان و همان وجودِ برتر است.

[17] نَه دين

[20] زيرا اين عناصر جزء‌العله براي علت صوريِ گوهر دين هستند. توضيح اينكه به دليل فعال بودن خيال و توهم در انسان، هر احساس و ادراكي از معبود منطبق با حقيقت نيست؛ ادراك خاصي است كه برقرار كنندة ارتباط با اوست.

[21] شهيد مطهري از اين معادلات، تعبير به قضاياي حقيقيه كرده‌اند.(ر.ك. به كتاب "‌اسلام و مقتضيات زمان"، انتشارات صدرا 1374، ج2ص19)؛ قضيّةحقيقيّه، گزاره‌ايي است كه بيانگر يك قانون كلي است و ناظر به هويّت و آثارموضوعات است نه افراد و مصاديقِ آنها.

[23] به‌تعبير ديگر بايد وضعيت هر آنچه در روان و ادراكات او اثرگذار است، توسط دين مشخص شود كه چگونه و به‌چه مقدار و در چه زمان و مكان و شرايطي بايد قرار گيردتا جهت‌گيري صحيح نسبت به هدف زندگي داشته باشد.

[24] به‌معني منشاء انتزاع كه براي امور اعتباري به‌كار مي‌رود.

[25] و همين‌طور مواردي كه با عنوانِ "غيرقابل قبول" يا حرام معرفي شده‌اند و مجازات در پي دارند.

[26] هر كدام از اين ذاتيات نيز در تحقّق ذات، ضريب تاثير خاص خود را دارند كه بر همان اساس نيز ميزان تخريب و انهدام موضوع هنگام نبود يكي از اجزاء ذات، محاسبه شده و رفتارهاي قضايي و قانوني براساس آن شكل مي‌گيرد. عبارتِ "رب واجب اهم من حرام" كه در علم اصول‌فقه براي بيان راه‌هاي ايجاد توازن ميان معادلاتي كه كاركرد متباين دارند، به‌كار مي‌رود گوياي نكات بسيار است. (ر.ك. به "كفايه‌الاصول،آخوند خراساني، انتشارات آل‌البيت، ص357؛ "منتهي‌الدرايه"، آيه‌الله‌سيدمحمدجعفرمروج، انتشارات دارالكتاب جزايري1415، ج3ص213

[27] به اينگونه موارد در اصطلاح اصول‌فقه، "واجب غيري" گفته مي‌شود.

[28]الكافي، ج1ص86؛ سند و تكملة متن: مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ الْعَلَوِيِّ وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنِ الْمُخْتَارِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُخْتَارِ الْهَمْدَانِيِّ جَمِيعاً عَنِ الْفَتْحِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ

[29] الكافي، ج2ص290؛ سند: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَسَنِ بْنِ عَطِيَّةَ عَنْ يَزِيدَ الصَّائِغِ قَالَ

 [30]الكافي، ج2ص309؛ سند:  عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ حُكَيْمٍ قَالَ..

[31]الكافي، ج2ص348؛ سند: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ  بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ حَدِيدِ بْنِ حَكِيمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام

[32]الكافي، ج2ص415؛ سند و تكملة متن: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُمَرَ الْيَمَانِيِّ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ قَالَ..

[33]وسائل‏ الشيعة، ج11 ص20؛ سند: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ وَ عُيُونِ الْأَخْبَارِ بِالْإِسْنَادِ الْآتِي عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ الرِّضَا علیه‌السلام قَالَ...

[34] تعبير ديگري از اين روايت به‌صورت زير آمده است:

إِنَّاللَّهَ تَعَالَى أَحَلَّ الْفَرْجَ لِعِلَلِ مَقْدُرَةِ الْعِبَادِ فِيالْقُوَّةِ عَلَى الْمَهْرِ وَ الْقُدْرَةِ عَلَى الْإِمْسَاكِ فَقَالَفَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْخِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وَ قَالَ وَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِفَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ وَ قَالَ فَمَااسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لا جُناحَعَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ فَأَحَلَّ اللَّهُالْفَرْجَ لِأَهْلِ الْقُوَّةِ عَلَى قَدْرِ قُوَّتِهِمْ عَلَى إِعْطَاءِالْمَهْرِ وَ الْقُدْرَةِ عَلَى الْإِمْسَاكِ أَرْبَعَةً لِمَنْ قَدَرَ عَلَىذَلِكَ وَ لِمَنْ دُونَهُ بِثَلَاثٍ وَ اثْنَتَيْنِ وَ وَاحِدَةٍ وَ مَنْ لَمْيَقْدِرْ عَلَى وَاحِدَةٍ تَزَوَّجَ مِلْكَ الْيَمِينِ وَ إِذَا لَمْ يَقْدِرْعَلَى إِمْسَاكِهَا وَ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى تَزْوِيجِ الْحُرَّةِ وَ لَا عَلَىشِرَاءِ الْمَمْلُوكَةِ فَقَدْ أَحَلَّ اللَّهُ تَزْوِيجَ الْمُتْعَةِ بِأَيْسَرِمَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنَ الْمَهْرِ وَ لَا لُزُومِ نَفَقَةٍ وَ أَغْنَى اللَّهُكُلَّ فَرِيقٍ مِنْهُمْ بِمَا أَعْطَاهُمْ مِنَ الْقُوَّةِ عَلَى إِعْطَاءِالْمَهْرِ وَ الْجِدَةِ فِي النَّفَقَةِ عَنِ الْإِمْسَاكِ وَ عَنِ الْإِمْسَاكِعَنِ الْفُجُورِ وَ إِلَّا يُؤْتَوْا مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِيحُسْنِ الْمَعُونَةِ وَ إِعْطَاءِ الْقُوَّةِ وَ الدَّلَالَةِ عَلَى وَجْهِالْحَلَالِ لَمَا أَعْطَاهُمْ مَا يَسْتَعِفُّونَ بِهِ عَنِ الْحَرَامِ فِيمَاأَعْطَاهُمْ وَ أَغْنَاهُمْ عَنِ الْحَرَامِ وَ بِمَا أَعْطَاهُمْ وَ بَيَّنَلَهُمْ فَعِنْدَ ذَلِكَ وَضَعَ عَلَيْهِمُ الْحُدُودَ مِنَ الضَّرْبِ وَ الرَّجْمِوَ اللِّعَانِ وَ الْفُرْقَةِ وَ لَوْ لَمْ يُغْنِ اللَّهُ كُلَّ فِرْقَةٍمِنْهُمْ بِمَا جَعَلَ لَهُمُ السَّبِيلَ إِلَى وُجُوهِ الْحَلَالِ لَمَا وَضَعَعَلَيْهِمْ حَدّاً مِنْ هَذِهِ الْحُدُودِ فَأَمَّا وَجْهُ التَّزْوِيجِالدَّائِمِ وَ وَجْهُ مِلْكِ الْيَمِينِ فَهُوَ بَيِّنٌ وَاضِحٌ فِي أَيْدِيالنَّاسِ لِكَثْرَةِ مُعَامَلَتِهِمْ بِهِ فِيمَا بَيْنَهُمْ وَ أَمَّا أَمْرُالْمُتْعَةِ فَأَمْرٌ غَمَضَ عَلَى كَثِيرٍ لِعِلَّةِ نَهْيِ مَنْ نَهَى عَنْهُ وَتَحْرِيمِهِ لَهَا وَ إِنْ كَانَتْ مَوْجُودَةً فِي التَّنْزِيلِ وَ مَأْثُورَةًفِي السُّنَّةِ الْجَامِعَةِ لِمَنْ طَلَبَ عِلَّتَهَا وَ أَرَادَ ذَلِكَ فَصَارَتَزْوِيجُ الْمُتْعَةِ حَلَالًا لِلْغَنِيِّ وَ الْفَقِيرِ لِيَسْتَوِيَا فِيتَحْلِيلِ الْفَرْجِ كَمَا اسْتَوَيَا فِي قَضَاءِ نُسُكِ الْحَجِّ مُتْعَةِالْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ لِلْغَنِيِّ وَ الْفَقِيرِ فَدَخَلَفِي هَذَا التَّفْسِيرِ الْغَنِيُّ لِعِلَّةِ الْفَقِيرِ وَ ذَلِكَ أَنَّالْفَرَائِضَ إِنَّمَا وُضِعَتْ عَلَى أَدْنَى الْقَوْمِ قُوَّةً لِيَسَعَالْغَنِيَّ وَ الْفَقِيرَ وَ ذَلِكَ لِأَنَّهُ غَيْرُ جَائِزٍ أَنْ يُفْرَضَالْفَرَائِضُ عَلَى قَدْرِ مَقَادِيرِ الْقَوْمِ فَلَا يُعْرَفُ قُوَّةُالْقَوِيِّ مِنْ ضَعْفِ الضَّعِيفِ وَ لَكِنْ وُضِعَتْ عَلَى قُوَّةِ أَضْعَفِالضُّعَفَاءِ ثُمَّ رَغِبَ الْأَقْوِيَاءُ فَسَارَعُوا فِي الْخَيْرَاتِبِالنَّوَافِلِ بِفَضْلِ الْقُوَّةِ فِي الْأَنْفُسِ وَ الْأَمْوَالِ، وَالْمُتْعَةُ حَلَالٌ لِلْغَنِيِّ وَ الْفَقِيرِ لِأَهْلِ الْجِدَةِ مِمَّنْ لَهُأَرْبَعٌ وَ مِمَّنْ لَهُ مِلْكُ الْيَمِينِ مَا شَاءَ كَمَا هِيَ حَلَالٌ لِمَنْيَجِدُ إِلَّا بِقَدْرِ مَهْرِ الْمُتْعَةِ وَ الْمَهْرُ مَا تَرَاضَيَا عَلَيْهِفِي حُدُودِ التَّزْوِيجِ لِلْغَنِيِّ وَ الْفَقِيرِ قَلَّ أَوْ كَثُرَ.(ر.ك. به الكافي،ج5 ص36؛ سند: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَعَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ قَال)

نكته: اين روايت بيانگر حداقلي بودنِ قانون ديني است(مقصود از قانون، امور لازم‌الاجرايي است كه عدم رعايت آنها مجازات دارد)و همينطور اشاره به ناتمام بودن تفكر حداقلي بودن فقه به‌معني زير دارد:

"فقه اقلي است يعني اگر دنيوي است واجد احكامي است كه با اقل شرايط معيشتي آدمي وفق مي‌دهدو قابل اجراست و حاجات حقوقي ساده يك زندگي ساده را كه هميشه و همه‌جا مي‌توان داشت، برمي‌آورد اما حاجات بزرگ‌تر در يك زندگي پيچيده‌تر را منظور نمي‌دارد و اگراخروي است اقل سعادت اخروي و صعود به پايين‌ترين مراتب معنوي را ممكن مي‌سازد."(ر.ك. به "بسط تجربة نبوي"، عبدالكريم سروش، انتشارات صراط1378، صفحه92)

[35]إرشادالقلوب، ج2 ص418؛ سند و تكملة متن: و عن أبي جعفر بن بابويه يرفعه إلى خيثمةالجعفي عن أبي جعفر عليه‌السلام قال سمعته يقول نحن جنب الله و صفوته و نحن خيرةالله و نحن مستودع مواريث الأنبياء و نحن أمناء الله تبارك و تعالى و نحن حججه ونحن أركان الإيمان و نحن دعائم الإسلام و نحن رحمة الله على خلقه بنا يفتح الله وبنا يختم و نحن أئمة الهدى و مصابيح الدجى و نحن منار الهدى و نحن السابقون و نحنالآخرون و نحن العلم المرفوع للخلق من تمسك بنا لحق و من تأخر عنا غرق و نحنالقادة الغر المحجلون و نحن خيرة الله و نحن الطريق الواضح و الصراط المستقيم إلىالله عز و جل و نحن من نعم الله تبارك و تعالى على خلقه و نحن المنهاج و نحن معدنالنبوة و مختلف الملائكة و نحن مواضع الرسالة و نحن الدين و نحن النبأ و نحنالسراج لمن استضاء بنا و نحن السبيل لمن اقتدى بنا و نحن الهداة إلى الجنة و نحنعز الإسلام و نحن الجسور و القناطر من مضى عليها لم يسبق و من تخلف عنها محق و نحنالسنام الأعظم و نحن الذين ينزل الله عز و جل بنا الرحمة و بنا يسقون الغيث و نحنالذين بنا يصرف الله عنكم العذاب فمن عرفنا و أبصرنا و عرف حقنا و أخذ بأمرنا فهومنا و إلينا

[36] اين كلام اشاره به ناتمام بودن تفكر"عرَضي بودن نقش شخصيت‌ها در دين به‌جز شخصيت پيامبر" دارد. در اين تفكر چنين گفته شده است: "به‌طور كلي نقش شخصيت‌ها در دين به‌جز شخصيت پيامبر كه ذاتي دين است تماما عرضي است و به تصادفات تاريخي بسيار بستگي دارد. انتخاب شدن ابوبكر و عمر و عثمان به خلافت، به‌حكومت رسيدن علي عليه‌السلام،‌ به‌حكومت نرسيدنِ ديگر امامان شيعه، غيبت امام دوازدهم،دوازده نفر بودنِ آنها و... همه عرضي دين‌اند و به همين سبب به‌آنها به‌منزلةواقعه‌هاي تاريخي ممكن بايد نگريست نه بيشتر. (ر.ك. به "بسط تجربةنبوي"، عبدالكريم سروش، انتشارات صراط1378، صفحه79.)

[37]الكافي، ج2ص289؛ سند: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّعَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ النَّبِيُّ صلي‌الله‌‌عليه‌وآله

[38] الكافي، ج2ص46؛ سند: عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِالْقَاسِمِ عَنْ مُدْرِكِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عقَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌‌عليه‌وآله

[39] الكافي، ج2ص46؛ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍعَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍالثَّانِي ع عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ قَالَ قَالَأَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله

[40] الكافي، ج2ص46؛ سند و تكملة متن: عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَبْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَا يَنْسُبُهُ أَحَدٌ قَبْلِي وَ لَا يَنْسُبُهُ أَحَدٌ بَعْدِي إِلَّا بِمِثْلِ ذَلِكَ...

[41]الكافي، ج2ص84؛ سند: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله

[42]الكافي، ج8 ص3؛ سند و تكملة متن: مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ حَفْصٍ الْمُؤَذِّنِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَبْنِ بَزِيعٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ عَنْأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ كَتَبَ بِهَذِهِ الرِّسَالَةِ إِلَى أَصْحَابِهِوَ أَمَرَهُمْ بِمُدَارَسَتِهَا وَ النَّظَرِ فِيهَا وَ تَعَاهُدِهَا وَ الْعَمَلِبِهَا فَكَانُوا يَضَعُونَهَا فِي مَسَاجِدِ بُيُوتِهِمْ فَإِذَا فَرَغُوا مِنَالصَّلَاةِ نَظَرُوا فِيهَا قال....خَرَجَتْ هَذِهِ الرِّسَالَةُ مِنْ أَبِيعَبْدِ اللَّهِ ع إِلَى أَصْحَابِهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّابَعْدُ..

[43]الكافي، ج1ص165؛ سند و تكملة متن: عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانٍ الْأَحْمَرِعَنْ حَمْزَةَ بْنِ الطَّيَّارِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ لِياكْتُبْ فَأَمْلَى عَلَيَّ إِنَّ مِنْ قَوْلِنَا...

[44] اين روايت بيانگر ناتمام بودن تفكري است كه حوادث اتفاق افتاده در تاريخ اسلام را وابسته به تصادفات تاريخي مي‌داند. در اين تفكر اين‌گونه بيان شده است:"حوادثي كه در تاريخ اسلام اتفاق افتاده است، چه در عصر پيشوايان دين و چه پساز آن، همه از عرضيات‌اند و مي‌توانستند اتفاق نيفتند و چون چنين‌اند نمي‌توانندجزء اصول اعتقادات قرار گيرند." (ر.ك. به "بسط تجربة نبوي"،عبدالكريم سروش، انتشارات صراط1378، صفحه79)

[45]الكافي، ج1ص267؛ سند: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ فُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ لِبَعْضِ أَصْحَابِ قَيْسٍ الْمَاصِرِ

[46]الكافي، ج2ص287؛ سند و تكملة متن: عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِمُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّقَالَ حَدَّثَنِي أَبُو جَعْفَرٍ ص قَالَ سَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِيمُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع يَقُولُ دَخَلَ عَمْرُو بْنُ عُبَيْدٍ عَلَى أَبِي عَبْدِاللَّهِ ع فَلَمَّا سَلَّمَ وَ جَلَسَ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ الَّذِينَيَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ ثُمَّ أَمْسَكَ فَقَالَ لَهُأَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا أَسْكَتَكَ قَالَ أُحِبُّ أَنْ أَعْرِفَ الْكَبَائِرَمِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ نَعَمْ يَا عَمْرُو...

[47] الكافي، ج2ص276؛ سند و تكملة متن: عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْأَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنِالْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْتَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَنُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً قَالَ

[48]عيون‏أخبارالرضا، ج2ص180؛ سند: حدثنا الحاكم أبو علي الحسين بن أحمد البيهقي قالحدثنا محمد بن يحيى الصولي قال حدثنا أبو ذكوان قال سمعت إبراهيم بن العباس يقولمن كلامه عليه‌السلام المشهور قوله

[49]الكافي، ج2ص233؛ سند: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِعِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ سُلَيْمَانَبْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه‌السلام

[50]الكافي، ج2ص383؛ سند و تكملة متن: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِمُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْسُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ وَ اللَّهِ إِنَّ الْكُفْرَلَأَقْدَمُ مِنَ الشِّرْكِ وَ أَخْبَثُ وَ أَعْظَمُ قَالَ ثُمَّ ذَكَرَ كُفْرَإِبْلِيسَ حِينَ قَالَ اللَّهُ لَهُ اسْجُدْ لآِدَمَ فَأَبَى أَنْ يَسْجُدَفَالْكُفْرُ أَعْظَمُ مِنَ الشِّرْكِ

[51]الكافي، ج7ص407؛ سند: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍعَنْ ثَعْلَبَةَ عَنْ صَبَّاحٍ الْأَزْرَقِ عَنْ حَكَمٍ الْحَنَّاطِ عَنْ أَبِيبَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ حَكَمٍ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِيعَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ

نتایج، آثار و لوازم پذیرش فرضیه:

در هر زمان و مکان و نسلی، آیات و روایات به حسب آنها معنادار هستند و راهبردهای لازم را برای مدیریت زندگی جمعی و فردی براساس نظر خداوند ارائه می‌کنند.

مباحث و مفاهیم کلیدی مرتبط به این بحث:

دین شناسی ، فلسفه دین ، ذاتی و عرضی ، گوهر و صدف دین‌، مقتضیات زمان و مکان ، خطابات جهان‌شمول

 

 

مشهد مقدس - چهارراه زرّینه - خیابان شهید محسن کاشانی - کاشانی۲۵ - تلفن05132285800 info@isin.ir